تبليغاتX
صفحهء شخصی احسان پوراسد

ای کاش درختی بودم در کنار خیابان      دیگردلی نداشتم!

ای کاش سنگی بودم برزمین دربیابان   دیگردلی نداشتم!

ای کاش هوای تنفس بودم در آسمان     دیگردلی نداشتم!

ای کاش گوشه ای بودم از نان یتیمان    دیگردلی نداشتم!

ای کاش لوحی بودم از خاطرات زمان     دیگردلی نداشتم!

ای کاش تکه ابری بودم برای باران   دیگردلی نداشتم!

ای کاش  دوبالی بودم برای مرغکان     دیگردلی نداشتم!

ای کاش قطره اشکی بودم برای چشمان    دیگردلی نداشتم!

ای کاش دلی نبود و من نیز نبودم و اشکی نبود و حرفی نبود

...و دیگر دلی نداشتیم!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 17:2 توسط احسان پوراسد |

به کجا میشه فرار کرد و رفت!

از دنیا نه

از هر چی که بین ما و او دیواری از تنهایی حاکم میکند!

 به راستی که انسان بدون او چیست؟

همه خوب میدانیم که چیست

اما

نمی دانیم

که این زندگیمان بر باد دهد!

کاش میشد

جایی باشد برای فهمیدن

برای دیدن

برای شنیدن

برای آدم شدن

ای کاش راه و راهبر گم نمیکردیم

ای کاش دیدن را میشنیدیم

و

حرفها میدیدم

و میاید شهری پر از

خواندنی ها

و

شنیدنی ها

که آخر الامر میبینیم

اگر

خوب ....

سکوت سحر را

ببینیم,بشنویم,بخوانیم

ای صاحب دیده ها و چشم ها

کوله بار ما سنگین

نه از آنچه که تو میخواهی

از آنچه که گفتی نمی خواهی و من خواستم

بپذیر

که دیراست

..."و ناگهان بانگ برآمد و خواجه مُرد"

ای آنکه نام تو آرامش هر مخلوق

بپذیر

که شرم نداریم

تا شرم بربنده نباشیم!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 2:31 توسط احسان پوراسد |

از فقر عشق است که بر ملا شدیم

با این همه درد است که با صفا شدیم

فصل خنده و گریه بر ما گم است

آنگه که یک چشم بر ما کم است

در بزم عشق ما خبری نیست که نیست

از رخ دلبر ما اثری  نیست که نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 14:29 توسط احسان پوراسد |

بي راهه رفتيم

شايد نشان نداشتيم

غصه كه خورديم،چه در نهان داشتيم؟

وصف عشق شنيديم تا سر حد مرگ!

بي راهه رفتيم

عشق ثمر ندارد!

مقصد و راه ميدانستيم

اما

سفر نكرديم

بعد از صدسال تنهايي

در اول راه مانديم

طرحي از او نديديم

چشم به راه مانديم

از سفر بازمانديم!

بيهوده دل سپرديم

از عشق انگار خبر نداشتيم!

دل را به دست گرفتيم

تا آسمان كه رفتيم

از خود خبر نداشتيم

از خود خبر گرفتيم

گفتند :كه برگرد ما از اهل دل نپرسيم

دل را به دست گرفتيم

يكباره بر زمين رسيديم

هرجا كه ره بيفتاد

دل را نشان كه داديم

صاحب دلان نديدند

فاصله ها بيان شد

عشق لحظه اي عيان شد

دوردست ها چه خوش بود

نزديكتر رسيديم

فاصله ها غمين شد

عشق بي ثمر بود‎، آري

ما كه خبر نداشتيم!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 12:24 توسط احسان پوراسد |

 

همش دلم ميگيره!

همش غروبا تنها...

همش هيچوقت دلخوشي نيست!

ديگه انگار عيدا هم مثل قديما نيست!

ديگه انگار دلا هم مثل عاشقا نيست!

خيلي راه رفتيم كه بالاخره برسيم

به كجا؟

به سرزمين راستي ها و بودن ها

يه جايي كه اگه هستي همه باهات باشن و كسي تنها نمونه!

تو دنيا كه همه هستن و كسي نيست كه نباشه يا اينكه خودش نباشه!

همه دنيا كه غم نداره

همه دلا كه تحمل داره

همه غصه ها كه قراره برن

همه غما كه قراره يه روز شاد بشن!

دنيا ي ما كه جز عشق چيزي نبود

دنيامون به روز موعود نرسيد

شايد قرار نبود كه دنيايي باشه كه عشقي بمونه!

غيبت عشقه كه ماها رو ميكشه!

در نفس بعدي منتظرم

يا

بيا و بنواز دلي

يا

بيا و بگو كه قرار نيست بياي!!!

منتظرم

فقط يه نفس مونده تا..........

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 13:30 توسط احسان پوراسد |